معنی ۱neutral · 86%
حالتی که بر اثر مصرف الکل، توانایی کنترل رفتار یا قضاوت طبیعی فرد کم میشود.
مثالهای طبیعی
The officer reported an incident of public drunkenness.
مأمور گزارشی از یک مورد مستی در مکان عمومی تهیه کرد.
His drunkenness worried the people living with him.
مستی او باعث نگرانی کسانی شده بود که با او زندگی میکردند.
Repeated drunkenness at work led to his dismissal.
تکرار مستی در محل کار به اخراجش منجر شد.
نکتهٔ کاربردی
drunkenness اسم است و drunken صفت؛ برای توصیف حال فرد همچنین از be drunk استفاده میشود.
