معنی ۱neutral · 88%
نزدیک به مرگ، بهویژه بر اثر بیماری یا آسیب شدید
مثالهای طبیعی
They sat quietly beside their dying grandfather.
آنها آرام کنار پدربزرگشان که در حال مرگ بود نشستند.
Near the path lay a dying bird.
نزدیک مسیر، پرندهای در حال مرگ افتاده بود.
The dying rose dropped its final petals.
گل رزِ رو به مرگ آخرین گلبرگهایش را از دست داد.
نکتهٔ کاربردی
Dying به دورهٔ پیش از مرگ اشاره میکند؛ dead وضعیت پس از مرگ را بیان میکند.
ترکیبهای رایج
— بیمار بسیار بدحالی که به مرگ نزدیک است
