معنی ۱formal · 89%
فرمانروایی که به خانوادهای تعلق دارد که قدرت سیاسی را نسلبهنسل در دست میگیرد.
مثالهای طبیعی
The dynast commissioned a temple beside the river.
فرمانروای دودمانی دستور ساخت معبدی کنار رودخانه را داد.
Several dynasts expanded the kingdom’s trading routes.
چند فرمانروای دودمانی مسیرهای بازرگانی پادشاهی را گسترش دادند.
Was that dynast related to the previous monarch?
آیا آن فرمانروا با پادشاه پیشین خویشاوند بود؟
نکتهٔ کاربردی
اصطلاحی رسمی در تاریخ است و به هر سیاستمدار منتخب گفته نمیشود.
