معنی ۱neutral · 85%
مرتبط با خاندان یا خانوادهای که قدرت سیاسی را در نسلهای پیاپی در اختیار دارد.
مثالهای طبیعی
Dynastic succession shaped the kingdom’s political history.
جانشینی دودمانی به تاریخ سیاسی پادشاهی شکل داد.
The exhibition examines dynastic rivalries in medieval Europe.
این نمایشگاه رقابتهای دودمانی در اروپای قرون وسطی را بررسی میکند.
Their alliance was dynastic rather than romantic.
اتحاد آنها برای منافع دودمانی بود، نه از روی عشق.
نکتهٔ کاربردی
dynasty خودِ خاندان حاکم است؛ dynastic مسائل مربوط به ادامهٔ حکومت آن خاندان را توصیف میکند.
