معنی ۱neutral · 89%
جزء مهمی از یک موقعیت، سیستم یا برنامهٔ بزرگتر
مثالهای طبیعی
Training is an important element of the project.
آموزش بخش مهمی از پروژه است.
The design combines traditional and modern elements.
این طراحی عناصر سنتی و مدرن را با هم ترکیب میکند.
Trust is a key element in teamwork.
اعتماد عنصری کلیدی در کار گروهی است.
نکتهٔ کاربردی
`Element` اغلب برای یک بخش یا عامل درون مجموعهای بزرگتر به کار میرود.
ترکیبهای رایج
— جزئی بسیار مهم

