بنیادین و ضروری برای چیزی، بهویژه زندگی یا تجربهٔ انسانی.
مثالهای طبیعی
Safety is an elemental human need.
امنیت یکی از نیازهای اساسی انسان است.
Her elemental bond with the landscape never faded.
پیوند عمیق و بنیادین او با آن چشمانداز طبیعی هرگز از میان نرفت.
The novel explores elemental questions of survival and belonging.
این رمان به پرسشهای بنیادین دربارهٔ بقا و احساس تعلق میپردازد.
نکتهٔ کاربردی
elemental اغلب کیفیتی عمیق و بنیادین را میرساند، اما elementary معمولاً به معنای ساده یا مقدماتی است.
