معنی ۱formal · 87%
گرفتن قدرت، اعتمادبهنفس یا کارآمدی از فرد یا نهاد
مثالهای طبیعی
The reforms emasculated the committee by removing its powers.
اصلاحات با گرفتن اختیارات کمیته آن را بیقدرت کرد.
Micromanagement can emasculate experienced managers.
مدیریت ذرهبینی میتواند مدیران باتجربه را تضعیف کند.
The agency was emasculated by repeated budget cuts.
کاهشهای پیاپی بودجه، سازمان را از توان انداخت.
نکتهٔ کاربردی
در کاربرد استعاری به سلب قدرت و کارایی اشاره دارد؛ لحن انتقادی دارد.
