باعث شدن که کسی احساس خجالت، معذب بودن یا دستپاچگی کند.
مثالهای طبیعی
His jokes embarrass his teenage daughter.
شوخیهای او دختر نوجوانش را خجالتزده میکند.
The incorrect figures embarrassed the speaker.
ارقام نادرست سخنران را خجالتزده کرد.
Please stop; you are embarrassing me.
لطفاً بس کن؛ داری خجالتم میدهی.
نکتهٔ کاربردی
embarrass فعلِ ایجاد خجالت است؛ embarrassed احساس فرد را توصیف میکند و embarrassing ویژگی موقعیت را.
