شخص یا چیزی که یک فکر یا ویژگی را بهشکلی روشن نمایندگی یا متجسم میکند.
مثالهای طبیعی
The volunteers called her the embodiment of kindness.
داوطلبان او را تجسم مهربانی میدانستند.
This building is an embodiment of the city’s ambitions.
این ساختمان تجسم بلندپروازیهای شهر است.
His character became the living embodiment of fear.
شخصیت او به تجسم زندهٔ ترس تبدیل شد.
نکتهٔ کاربردی
پس از embodiment معمولاً of میآید تا ویژگی انتزاعیِ بازنماییشده را مشخص کند؛ این واژه فقط شباهتی مبهم را نشان نمیدهد.
