به کسی آنقدر شجاعت یا اعتمادبهنفس دادن که دست به کاری بزند.
مثالهای طبیعی
Public support emboldened residents to challenge the decision.
حمایت عمومی به ساکنان جرئت داد به آن تصمیم اعتراض کنند.
An early win can embolden a nervous team.
یک پیروزی زودهنگام میتواند به تیمی مضطرب اعتمادبهنفس بدهد.
She felt emboldened by her colleagues’ positive feedback.
بازخورد مثبت همکارانش به او جسارت بیشتری داده بود.
نکتهٔ کاربردی
الگوی معمول embolden someone to do something است؛ این فعل بهطور معمول به معنای ضخیمکردن فونت نیست.
