معنی ۱neutral · 85%
طرح برجستهای که با فشار روی کاغذ، چرم یا فلز ایجاد میشود
مثالهای طبیعی
The invitation featured a delicate embossment of intertwined initials.
روی دعوتنامه نقش برجستهٔ ظریفی از حروف اول نامها که درهم تنیده بودند دیده میشد.
An ornate embossment decorated the leather binding.
نقش برجستهٔ پرکاری جلد چرمی را زینت میداد.
Visitors could feel the metal embossments on display.
بازدیدکنندگان میتوانستند نقشهای برجستهٔ فلزیِ نمایشگاه را لمس کنند.
نکتهٔ کاربردی
embossment نتیجهٔ برجستهسازی سطح است، نه چاپ سادهٔ رنگ روی آن.
