معنی ۱neutral · 86%
فوقالعاده جذاب، زیبا یا لذتبخش.
مثالهای طبیعی
The garden looked enchanting in the evening light.
باغ در نور عصر منظرهای دلانگیز داشت.
She wrote an enchanting tale about two adventurous sisters.
او داستانی دلانگیز دربارهٔ دو خواهر ماجراجو نوشت.
The second performance was even more enchanting than the first.
اجرای دوم حتی از اجرای اول دلانگیزتر بود.
نکتهٔ کاربردی
enchanting چیزی را وصف میکند که لذت ایجاد میکند؛ enchanted اغلب احساس کسی را توصیف میکند که آن لذت را تجربه کرده است.
