معنی ۱formal · 89%
کسی یا چیزی را چنان درگیر موقعیتی پیچیده کردن که رهایی از آن دشوار باشد.
مثالهای طبیعی
The lawyer became enmeshed in a bitter inheritance dispute.
وکیل در اختلافی تلخ بر سر ارث گرفتار شد.
Do not enmesh new colleagues in your rivalry.
همکاران تازهوارد را در رقابت شخصیِ خود گرفتار نکنید.
Several agencies were enmeshed in the corruption scandal.
چند نهاد در رسوایی فساد گرفتار شده بودند.
نکتهٔ کاربردی
enmesh بیشتر معنای استعاری دارد و مانند mesh به توری واقعی اشاره نمیکند؛ entangle معادل نزدیکی است.
