چیزها را چنان به هم پیچاندن یا گیرانداختن که جداکردنشان دشوار شود.
مثالهای طبیعی
The current entangled our fishing lines around a rock.
جریان آب نخهای ماهیگیریمان را دور سنگی در هم پیچید.
Long vines entangled the blades of the trimmer.
پیچکهای بلند دور تیغههای علفزن پیچیدند و آنها را گیر انداختند.
Loose straps can entangle other clothes in the machine.
بندهای شل ممکن است در ماشین لباسشویی به لباسهای دیگر گیر کنند.
نکتهٔ کاربردی
entangle معمولاً مفعول مستقیم میگیرد؛ get entangled و become entangled به حالت حاصل اشاره میکنند.
