وضعیت یا تودهای از چیزهایی که به یکدیگر پیچیدهاند یا در هم گیر کردهاند.
مثالهای طبیعی
The seal survived entanglement in abandoned fishing nets.
آن فُک از گرفتارشدن در تورهای ماهیگیری رهاشده جان سالم به در برد.
An entanglement of threads slowed the weaving process.
گرهخوردگیِ نخها روند بافندگی را کند کرد.
Workers removed several entanglements from the conveyor.
کارگران چند تودهٔ مواد درهمگیرکرده را از نوار نقاله بیرون آوردند.
نکتهٔ کاربردی
entanglement به حالت یا تودهٔ مواد درهمگیرکرده اشاره دارد؛ entangle فعل متناظر آن است.
