چیزی را چنان محکم تثبیتکردن که تغییر یا ازمیانبردنش دشوار شود.
مثالهای طبیعی
The policy entrenched existing inequalities between regions.
این سیاست نابرابریهای موجود میان مناطق را تثبیت کرد.
Old habits were deeply entrenched in the department.
عادتهای قدیمی در آن اداره عمیقاً ریشه دوانده بود.
Repeated testing may entrench a narrow view of achievement.
آزمونگرفتن مکرر ممکن است برداشتی محدود از موفقیت تحصیلی را تثبیت کند.
نکتهٔ کاربردی
entrench فراتر از رایجکردن چیزی است؛ نشان میدهد آن باور یا رویه در برابر تغییر مقاومت پیدا کرده است.
