معنی ۱neutral · 85%
کسی یا چیزی را از همه سو فراگرفتن یا کاملاً پوشاندن.
مثالهای طبیعی
Dense fog enveloped the harbor before sunrise.
مه غلیظ پیش از طلوع خورشید بندر را فراگرفت.
The walkers were enveloped in swirling snow.
رهگذران در میان برف چرخان از هر سو احاطه شده بودند.
She enveloped the child in a warm blanket.
او کودک را کاملاً در پتویی گرم پیچید.
نکتهٔ کاربردی
envelop معمولاً مفعول مستقیم میگیرد؛ نمیگوییم envelop around something.
