معنی ۱formal · 88%
چیزی را که دور یا بهسختی قابل دیدن است، دیدن یا متوجه آن شدن.
مثالهای طبیعی
From the cliff, we espied a distant lighthouse.
از فراز صخره، فانوس دریایی دوردستی را دیدیم.
She suddenly espied her brother among the passengers.
او ناگهان برادرش را میان مسافران دید.
Could the scouts espy movement beyond the ridge?
آیا پیشاهنگان میتوانستند آنسوی خطالرأس حرکتی را تشخیص دهند؟
نکتهٔ کاربردی
لحن ادبی و قدیمی دارد؛ در زبان عادی spot یا catch sight of رایجتر است.
