معنی ۱neutral · 90%
بنیادیترین و مهمترین ویژگی یا ماهیتِ چیزی
مثالهای طبیعی
The novel captures the essence of rural life.
این رمان جوهرهٔ زندگی روستایی را بهخوبی ثبت میکند.
In essence, the proposal shifts responsibility to local authorities.
در اصل، این پیشنهاد مسئولیت را به مقامات محلی منتقل میکند.
Trust is the essence of effective leadership.
اعتماد جوهرهٔ رهبری مؤثر است.
نکتهٔ کاربردی
`Essence` بر چیزی بنیادی و تعریفکننده تمرکز دارد، نه صرفاً یک ویژگی معمول.
