نمونهای روشن یا شاخص از یک ویژگی یا مفهوم بودن.
مثالهای طبیعی
Her actions exemplify genuine kindness.
رفتار او نمونهٔ روشنی از مهربانی واقعی است.
This building exemplifies the city’s early modern style.
این ساختمان نمونهٔ بارز سبک معماری مدرن اولیهٔ شهر است.
Few athletes have exemplified such consistent discipline.
کمتر ورزشکاری چنین انضباط مداومی از خود نشان داده است.
نکتهٔ کاربردی
در این معنی، خودِ فاعل نمونهٔ آن ویژگی است، نه اینکه فقط مثالی از آن ارائه کند.
