معنی ۱neutral · 86%
در حال بزرگتر شدن از نظر اندازه، تعداد، گستره یا نفوذ.
مثالهای طبیعی
The expanding firm hired twelve new designers.
شرکت روبهرشد دوازده طراح جدید استخدام کرد.
An expanding population needs more affordable housing.
جمعیت در حال افزایش به مسکن مقرونبهصرفهٔ بیشتری نیاز دارد.
Her expanding record collection now fills two shelves.
مجموعهٔ صفحههای موسیقی او که مدام بزرگتر میشود، حالا دو قفسه را پر کرده است.
نکتهٔ کاربردی
وقتی expanding پیش از اسم میآید صفت است؛ در The business is expanding بخشی از فعل استمراری است.
