معنی ۱neutral · 89%
گسترهای پهناور و پیوسته از زمین، آب، آسمان یا سطحی دیگر.
مثالهای طبیعی
An expanse of ice stretched beyond the harbour.
پهنهای یخی تا آنسوی بندر امتداد داشت.
Beyond the ridge lay vast expanses of scrubland.
آنسوی خطالرأس، پهنههای وسیعی از بوتهزار گسترده بود.
The pilot scanned the moonlit expanse beneath the plane.
خلبان پهنهٔ روشن از مهتاب را زیرِ هواپیما از نظر گذراند.
نکتهٔ کاربردی
Expanse وسعت و پیوستگیِ سطح را برجسته میکند، نه صرفاً وجودِ یک فضای کوچک.
