معنی ۱neutral · 90%
گروهی سازمانیافته درون یک گروه سیاسی، اجتماعی یا نهادی بزرگتر که اهداف یا دیدگاههایش با دیگر بخشهای آن تفاوت دارد
مثالهای طبیعی
A reformist faction challenged the party leadership.
یک جناح اصلاحطلب رهبری حزب را به چالش کشید.
The faction within the union opposed the agreement.
جناحی درون اتحادیه با توافق مخالفت کرد.
Rival factions negotiated a temporary ceasefire.
جناحهای رقیب دربارهٔ یک آتشبس موقت مذاکره کردند.
نکتهٔ کاربردی
`Faction` اغلب حسِ تقسیم داخلی، رقابت یا منافع متعارض را در خود دارد.
