معنی ۱neutral · 95%
یکی از چیزهایی که بر یک نتیجه یا موقعیت تأثیر میگذارد
مثالهای طبیعی
Sleep is an important factor in good health.
خواب عامل مهمی در سلامت خوب است.
Price was a major factor in our decision.
قیمت عامل مهمی در تصمیم ما بود.
We considered several factors before choosing the hotel.
پیش از انتخاب هتل چند عامل را در نظر گرفتیم.
نکتهٔ کاربردی
وقتی نتیجه، موقعیت یا تصمیمی را که تحت تأثیر قرار میگیرد نام میبری، از factor in استفاده کن.

