از کمبود شدید غذا رنج بردن یا کسی را به چنین گرسنگیای گرفتار کردن.
مثالهای طبیعی
Repeated crop failures famished villages across the valley.
خرابیهای پیدرپی محصولات کشاورزی، روستاهای سراسر دره را به گرسنگی شدید گرفتار کرد.
In the novel, the soldiers famish during the siege.
در رمان، سربازان در جریان محاصره از گرسنگی رنج میبرند.
Without supplies, the survivors may famish.
بازماندگان ممکن است بدون رسیدن آذوقه از گرسنگی به ستوه بیایند.
نکتهٔ کاربردی
فعل famish قدیمی است. famished به معنی «بسیار گرسنه» هنوز رایج است، اما اغلب صفت است نه فعل فعال.
