معنی ۱neutral · 87%
مربوط به کشت محصولات یا پرورش حیوانات برای غذا و فرآوردههای دیگر
مثالهای طبیعی
Farming communities need reliable roads to reach markets.
جوامع کشاورزی برای رساندن محصولاتشان به بازار به جادههای مطمئن نیاز دارند.
The storm destroyed farming equipment across the valley.
طوفان تجهیزات کشاورزی سراسر دره را نابود کرد.
A farming family invited us for lunch.
خانوادهای کشاورز ما را برای ناهار دعوت کردند.
نکتهٔ کاربردی
Farming در Farming takes patience اسم غیرقابلشمارش است؛ این مدخل کاربرد صفتی آن را آموزش میدهد.
