معنی ۱neutral · 86%
دورهای که فرد عمداً در آن غذا نمیخورد.
مثالهای طبیعی
They began their fast at sunrise.
آنها روزهشان را از طلوع آفتاب شروع کردند.
The doctor requested a twelve-hour fast before testing.
پزشک خواست پیش از آزمایش دوازده ساعت ناشتا بماند.
Her first fast lasted sixteen hours.
اولین دورهٔ روزهداری او شانزده ساعت طول کشید.
نکتهٔ کاربردی
fast در این معنا شمارشپذیر است؛ fasting بهطور کلی به عمل یا فرایند روزهداری اشاره دارد.
