معنی ۱neutral · 86%
پدری زنده یا حاضر در زندگی خود نداشتن.
مثالهای طبیعی
She grew up fatherless after her father died.
پس از مرگ پدرش، بدون حضور پدر بزرگ شد.
The charity supports fatherless children and their families.
این مؤسسهٔ خیریه از کودکان بیپدر و خانوادههایشان حمایت میکند.
The fatherless boy lived with his grandmother.
آن پسر بیپدر با مادربزرگش زندگی میکرد.
نکتهٔ کاربردی
fatherless صرفاً نبود پدر را بیان میکند و دربارهٔ شخصیت کودک یا کیفیت زندگی خانوادگی او قضاوتی ندارد.
