کسی که بهسختی میتواند بیحرکت بنشیند یا بایستد.
مثالهای طبیعی
My younger brother is a fidget during long films.
برادر کوچکترم هنگام تماشای فیلمهای طولانی مدام وول میخورد.
Stop being such a fidget while I take your picture.
وقتی دارم از تو عکس میگیرم، اینقدر وول نخور.
As a child, I was an impatient fidget.
وقتی بچه بودم، آدم بیقرار و کمطاقتی بودم.
نکتهٔ کاربردی
این اسم غیررسمی دربارهٔ خودِ فرد بیقرار است؛ فعل fidget به انجام حرکات ریز و بیقرارانه اشاره میکند.
