پیدا کردن یا یافتن کسی یا چیزی پس از جستوجوی آن.
مثالهای طبیعی
I found my keys under the table.
کلیدهایم را زیر میز پیدا کردم.
She found her friend at school.
او دوستش را در مدرسه پیدا کرد.
We found a nice restaurant nearby.
ما یک رستوران خوب در نزدیکی پیدا کردیم.
نکتهٔ کاربردی
از find زمانی استفاده میکنیم که چیزی را پیدا یا کشف میکنیم. این اتفاق اغلب بعد از جستوجو رخ میدهد. شکل گذشتهٔ آن found است.

