معنی ۱neutral · 85%
رخدهنده در دورههای کوتاه و نامنظم، نه بهصورت پیوسته و یکنواخت.
مثالهای طبیعی
She had a fitful night of sleep.
او شب را با خوابی منقطع و ناآرام گذراند.
Recovery remained fitful during the winter.
روند بهبودی در طول زمستان همچنان ناپیوسته و نامنظم بود.
A fitful breeze stirred the tent at dawn.
سپیدهدم، نسیمی گاهبهگاه چادر را تکان میداد.
نکتهٔ کاربردی
Fitful به معنی «کاملاً مناسب» نیست؛ به فعالیتی با شروع و توقفهای مکرر اشاره دارد.
