معنی ۱neutral · 86%
چراغ برقی کوچکی که میتوان آن را در دست حمل کرد.
مثالهای طبیعی
She shone a flashlight under the bed.
او نور چراغقوه را زیر تخت انداخت.
Our flashlight stopped working during the trip.
چراغقوهٔ ما در طول سفر از کار افتاد.
Please pack two flashlights with fresh batteries.
لطفاً دو چراغقوه با باتری تازه بردار.
نکتهٔ کاربردی
Flashlight واژهٔ رایج آمریکایی و torch معادل رایج بریتانیایی است.
ترکیبهای رایج
— نورانداختن با چراغقوه
