معنی ۱neutral · 85%
بسیار براق، چشمگیر یا خودنما، اغلب به شکلی که سطحی به نظر میرسد.
مثالهای طبیعی
His flashy watch drew attention across the room.
ساعت زرقوبرقدار او از آن سوی اتاق هم جلب توجه میکرد.
The interface looks flashy but works poorly.
ظاهر رابط کاربری پرزرقوبرق است، اما درست کار نمیکند.
They rejected flashy advertising in favor of clear information.
آنها تبلیغات پرزرقوبرق را کنار گذاشتند و اطلاعات روشن و دقیق را ترجیح دادند.
نکتهٔ کاربردی
Flashy اغلب ظاهرنمایی بیش از محتوای واقعی را میرساند؛ flamboyant ممکن است تحسینآمیزتر باشد.
