به سبب ترس، درد یا غافلگیری ناخواسته حرکتی سریع انجام دادن.
مثالهای طبیعی
He flinched when the nurse cleaned the cut.
وقتی پرستار زخم را تمیز کرد، او ناگهان جا خورد.
The child flinched at the sudden thunder.
کودک با صدای رعد ناگهانی یکه خورد.
She instinctively flinched away from the swinging branch.
او ناخودآگاه از شاخهای که به سمتش تاب میخورد کنار کشید.
نکتهٔ کاربردی
flinch معمولاً مفعول مستقیم نمیگیرد؛ میگوییم flinch at the noise نه flinch the noise.
