وضعیتی که در آن امور پیوسته تغییر میکنند و هنوز به ثبات نرسیدهاند.
مثالهای طبیعی
Leadership remains in flux after the chief executive resigned.
پس از استعفای مدیرعامل، وضعیت مدیریت همچنان بیثبات و در حال تغییر است.
Constant flux has made long-term forecasts difficult.
تغییرات پیدرپی، پیشبینیهای بلندمدت را دشوار کرده است.
The new rules created a period of flux for teachers.
قوانین جدید دورهای از بیثباتی و تغییر را برای معلمان به وجود آورد.
نکتهٔ کاربردی
در این معنی غیرشمارشپذیر است: flux، in flux، a state of flux؛ برای شمارش تغییرات از fluxes استفاده نکنید.
