معنی ۱neutral · 86%
آمادهٔ کنارگذاشتن خشم نسبت به کسی به خاطر اشتباه یا خطای او
مثالهای طبیعی
Her forgiving father welcomed her home after the argument.
پدر بخشندهاش پس از آن مشاجره با آغوش باز از او در خانه استقبال کرد.
Are you forgiving when friends forget important dates?
وقتی دوستانت تاریخهای مهم را فراموش میکنند، آنها را میبخشی؟
He was more forgiving than I expected.
او از آنچه انتظار داشتم بخشندهتر بود.
نکتهٔ کاربردی
فرد forgiving حاضر است دیگران را ببخشد؛ فعل متناظر آن forgive است.
