کسی که زود از کوره درمیرود و آرام کردن یا مدیریت رفتارش دشوار است.
مثالهای طبیعی
The fractious toddler refused to put on his shoes.
کودک نوپای بدقلق حاضر نشد کفشهایش را بپوشد.
The horse grew fractious in the noisy stable.
اسب در اصطبل پرسروصدا کمکم بیقرار و بدقلق شد.
A tired patient may become fractious by evening.
بیماری خسته ممکن است تا عصر تحریکپذیر و بدقلق شود.
نکتهٔ کاربردی
اغلب برای کودکان خسته یا حیوانات تحریکپذیر به کار میرود؛ دربارهٔ بزرگسالان ممکن است قضاوتآمیز به نظر برسد.
