معنی ۱neutral · 90%
قطعهٔ کوچکی که از چیزی بزرگتر جدا یا شکسته شده یا از آن باقی مانده است
مثالهای طبیعی
They found a fragment of ancient pottery.
آنها قطعهای از سفال باستانی پیدا کردند.
Glass fragments covered the road after the crash.
پس از تصادف، خردههای شیشه جاده را پوشانده بود.
Only one fragment of the original text survives.
فقط یک بخش از متن اصلی باقی مانده است.
نکتهٔ کاربردی
`Fragment` اغلب نشان میدهد که کل اصلی شکسته، آسیبدیده یا از بین رفته است.

