حالت ضعف و ناتوانی جسمی، بهویژه بر اثر بالا رفتن سن یا بیماری.
مثالهای طبیعی
Her increasing frailty made the stairs difficult to manage.
ضعف جسمی فزایندهٔ او بالا رفتن از پلهها را برایش دشوار کرد.
The shuttle helps residents whose frailty limits their mobility.
این سرویس رفتوآمد به ساکنانی کمک میکند که ضعف جسمی، تحرکشان را محدود کرده است.
Frailty, rather than distance, prevented his weekly visits.
نه دوری راه، بلکه ضعف جسمانی مانع دیدارهای هفتگی او میشد.
نکتهٔ کاربردی
در این معنا معمولاً غیرشمارشپذیر است؛ برای بیان وضعیت عمومیِ نامساعد جسمی، چند frailties نگویید.
