معنی ۱neutral · 89%
ساختاری که چیزی را احاطه میکند یا نگه میدارد
مثالهای طبیعی
She put the photo in a wooden frame.
او عکس را در یک قاب چوبی قرار داد.
The window frame needs painting.
چارچوب پنجره به رنگآمیزی نیاز دارد.
He chose new frames for his glasses.
او یک فریم جدید برای عینکش انتخاب کرد.
نکتهٔ کاربردی
`Frame` قابلشمارش است و اغلب با نام چیزی ترکیب میشود که آن را احاطه یا نگه میدارد.
ترکیبهای رایج
— قابی که تصویر را احاطه میکند و نگه میدارد

