معنی ۱neutral · 90%
اغلب رخ دادن یا ظاهر شدن، با فاصلههای زمانی نسبتاً کوتاه
مثالهای طبیعی
Frequent trains connect the city with the airport.
قطارهای مکرر شهر را به فرودگاه متصل میکنند.
Her headaches became more frequent during the exam period.
سردردهای او در دورهٔ امتحانات مکررتر شد.
The software requires frequent updates for security reasons.
این نرمافزار به دلایل امنیتی به بهروزرسانیهای مکرر نیاز دارد.
نکتهٔ کاربردی
`Frequent` تکرار رویداد یا عمل را توصیف میکند، نه مدت آن را.
