اساسی و ضروری؛ چیزی که دیگر بخشها به آن وابستهاند.
مثالهای طبیعی
Reading is a fundamental skill for independent learning.
خواندن، مهارتی بنیادی برای یادگیری مستقل است.
The reforms exposed a fundamental difference between the parties.
اصلاحات، اختلافی اساسی میان دو حزب را آشکار کرد.
Security became more fundamental as the service expanded.
با گسترش این خدمات، امنیت اهمیت بنیادیتری پیدا کرد.
نکتهٔ کاربردی
Fundamental بر اهمیت چیزی در پایه و اساس تأکید دارد، نه صرفاً خوب بودن یا فوریت آن.
