معنی ۱neutral · 90%
به شکلی بنیادی و مهم که ماهیت اصلی چیزی را تحت تأثیر قرار میدهد
مثالهای طبیعی
The internet fundamentally changed how people share information.
اینترنت اساساً شیوهٔ اشتراکگذاری اطلاعات را تغییر داد.
The two proposals are fundamentally different.
این دو پیشنهاد از اساس با هم متفاوتاند.
Fundamentally, the plan depends on public support.
اساساً، این طرح به حمایت عمومی وابسته است.
نکتهٔ کاربردی
`Fundamentally` بر تفاوت، علت یا تغییری عمیق و اساسی تأکید میکند، نه بر جزئیات کوچک.
