معنی ۱neutral · 86%
نگرانی، شکایت یا سروصدایی بیش از آنچه موضوع واقعاً ارزشش را دارد.
مثالهای طبیعی
He made a fuss about the cold soup.
او بابت سردبودن سوپ کلی قشقرق به پا کرد.
We finished the decorations without any fuss.
تزئینات را بیهیچ دردسری تمام کردیم.
All that fuss over a tiny mistake was unnecessary.
آن همه جنجال برای یک اشتباه کوچک بیمورد بود.
نکتهٔ کاربردی
fuss بسته به ساختار جمله هم بهصورت a fuss و هم بهشکل غیرشمارشپذیر به کار میرود.
