تصمیمی که با خطر ازدستدادن چیزی ارزشمند همراه است.
مثالهای طبیعی
Opening a second shop was a major gamble.
بازکردن فروشگاه دوم ریسک بزرگی بود.
Leaving my steady job felt like a gamble.
ترککردن شغل ثابت و مطمئنم به نظرم ریسک بزرگی بود.
The coach’s gamble paid off in the final minute.
ریسکی که مربی کرد، در دقیقهٔ آخر نتیجه داد.
نکتهٔ کاربردی
این کاربرد اغلب مجازی است؛ gamble لزوماً به معنای شرطبندی با پول نیست.
