معنی ۱neutral · 86%
بریدگی بلند و عمیق در پوست یا سطحی دیگر.
مثالهای طبیعی
The fall left a deep gash above his eyebrow.
زمین خوردن، بریدگی عمیقی بالای ابروی او ایجاد کرد.
The nurse cleaned the gash before closing it.
پرستار پیش از بستن زخم، بریدگی را تمیز کرد.
A sharp branch made two gashes in the paintwork.
شاخهای تیز دو شکاف عمیق روی رنگ بدنه ایجاد کرد.
نکتهٔ کاربردی
از خراش کوچک جدیتر است؛ gash در اینجا اسم است، نه فعلِ to gash.
