دندانها را روی هم فشار دادن یا به هم ساییدن، بهویژه بر اثر خشم یا رنج.
مثالهای طبیعی
The manager gnashed his teeth after the talks collapsed.
مدیر پس از شکست مذاکرات از عصبانیت دندانهایش را به هم سایید.
He was gnashing his teeth through the painful procedure.
او در تمام طول آن عمل دردناک دندانهایش را به هم میسایید.
The villain gnashes his teeth whenever his rival wins.
شخصیت شرور داستان هر وقت رقیبش برنده میشود، از خشم دندانهایش را به هم میساید.
نکتهٔ کاربردی
Gnash تقریباً همیشه با teeth به کار میرود و استفاده از مفعولهای دیگر برای آن بسیار نادر است؛ g آغاز واژه ساکت است.
