معنی ۱formal · 85%
عمیقاً دیندار و پایبند به زندگی بر پایهٔ آنچه خواست خدا میداند.
مثالهای طبیعی
Her grandparents were god-fearing people who valued kindness.
پدربزرگ و مادربزرگش آدمهایی خداترس بودند که برای مهربانی ارزش زیادی قائل میشدند.
He grew up in a god-fearing household.
او در خانوادهای متدین بزرگ شد.
The god-fearing congregation gathered for evening prayers.
اعضای مؤمن آن جماعت برای نیایش شامگاهی دور هم جمع شدند.
نکتهٔ کاربردی
اصطلاحی سنتی است و اغلب به شکل God-fearing نوشته میشود؛ fear در اینجا بیشتر خشیت و احترام است، نه وحشت.
