معنی ۱neutral · 85%
دارای قدرت یا مسئولیت هدایت یک نهاد یا کشور.
مثالهای طبیعی
The governing party lost several seats.
حزب حاکم چند کرسی را از دست داد.
Our governing board approved the new policy.
هیئتمدیرهٔ ناظر ما سیاست جدید را تصویب کرد.
Each league has a governing body.
هر لیگ یک نهاد ادارهکننده دارد.
نکتهٔ کاربردی
معمولاً پیش از اسم میآید. در جملهٔ They are governing the country، governing فعل است، نه این صفت.
ترکیبهای رایج
— حزب سیاسیای که اکنون قدرت را در دست دارد
