معنی ۱neutral · 90%
درکی روشن و نسبتاً کامل از یک موضوع یا وضعیت
مثالهای طبیعی
She has a strong grasp of statistical reasoning.
او درک خوبی از استدلال آماری دارد.
New staff need a better grasp of the regulations.
کارکنان جدید به درک بهتری از مقررات نیاز دارند.
His grasp of the market impressed the panel.
درک او از بازار، هیئت مصاحبه را تحت تأثیر قرار داد.
نکتهٔ کاربردی
در معنی انتزاعیِ فهم، `grasp` معمولاً با `of` و سپس موضوع میآید.
